تبليغاتX
دفترچه خاطرات
آخرين مطالب

(شراب) خواستم گفت : ممنوع است.

(آغوش) خواستم گفت: ممنوع است.

(بوسه) خواستم گفت: ممنوع است.

(نگاه) خواستم گفت: ممنوع است.

(نفس) خواستم گفت: ممنوع است.

حالا پس از آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه , با یک بطری پر از ((گلاب)) آمده بر سر خاکم و سنگ سرد مزارم را به ((آغوش)) می کشد با هر چه ((بوسه)) و چه ناسزاوار عکسی را که بر مزارم یادگار مانده را ((نگاه)) میکند و در حسرت ((نفس)) های از دست رفته به آرامی اشک میریزد

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 20:29 ] [ میلاد ]
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
امکانات وب